سلام به همه ی خواهران عزیز.دلم واستون یه ذره شده.
خب مثل اینکه مهسا جان یه قول الکی داده ها!!پس چرا آپ نمی کنی مهی؟
غزاله خانومم که قربونش برم اصلا اینجا رو فراموش کردن. از رها هم نگم که می خوام بزنمش.
آقا به خدا اینجا گناه داره ها!!بیاین یه ذره آبادش کنیم.ثواب داره.
اگه هر کدومتون تا یه هفته دیگه آپ نکردین در این وبو تخته می کنیم.یعنی چه؟؟ اینم شد وب درست کردن؟؟
نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان قلب من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود
پ.ن: اینو به یاد کیانای عزیزم گذاشتم که خیلی خیلی دلم واسش تنگ شده. خبریم که ازمون نمی گیره
سلام .
با اجازه بقیه و با توجه به تموم شدن امتحانات اومدم
به وبلاگمون جان دوباره ببخشم 
خواهشا" خواهرهای محترم تشریف بیاورید و آپ کنید.
راستی چه خبر؟
دلم براتون تنگ شده !!!
چی کار میکنید با تابستون؟
میگم قرار بزاریم همدیگرو ببینیم !!! ها؟
یه چیز دیگه . بیاین یه تحولی به وب بدیم !!! ها؟
ددددددددددددددددوستتان دارم 
مهسا 
سلام بچه ها!
یه چیز کوچولو:
اومدم بگم که ما از تابستو نبه طور فعالانه 2باره میایم!
منتظرمون باشین
به زودی......

سلام،سلام،سلام
چه طورین بچه ها ، راستی ببخشیدکه چند وقت نبودم راستش اصلا"
دلیل قانع کننده ای ندارم (با عرض شرمندگی).
دلم انقدر براتون تنگ شده که نمیتونید فکرش رو بکنید
راستی نیوشا جون تو رو خدا رفتی مکه حتما" برام دعا کن
حاجتم رو بگیرم. یادت نره... باشه؟
ملیکا جون ، طهورا جون ، رها جون ، غزاله جون ،کیانا جون،
نیوشا جون
دلم خیلی براتون تنگ شده و بی حد و اندازه هواتونو کرده .........
خیلی...
راستی کسی از صبا خبر نداره ؟ اگه داره بهش بگین
دلم براش خیلی ......................
قربون همتون
مهسا
سلام به همه ی دوستای گلم به ویژه...
اگه گفتین؟
ملیکا جونم!
ملیکا جان!عزیزم!من اون مطلبو در جواب حرف نیوش زدم .وگرنه اصلا منظوری نداشتم.
خبری ازت نیست!کجایی؟چه میکنی؟
دوستان دیگه هم ازتون خبری نیست!خیلی بی معرفتین!!هیشکیم که دیگه آپ نمیکنه!!
اصلا با همتون قهرم دیگه هم دوستون ندارم
طهورا
سلام به همه.
اول از همه نیوشا جونم من شمارتو ندارم شمارتو تو نطرات خصوصی برام بفرست.و خیلی دعا کن واسم.
واسه بقیه بچه ها هم دعا کنیا!!!آدرس وب زهرا رو هم خیلی وقت پیش برات میل کردم اگه بهت نرسیده بگو دوباره بفرستم.
دوم چرا هیچکس اینجا رو آپ نمیکنه؟تبدیل به فسیل شد آقا!!
سوم از همه یه شعر خوشمل میخوام بذارم خیلی قشنگه:
تقصیر تو نبود!
این شناسه ها بودند که مرا تنها کردند
آن روزها فقط من بودم و تو.
تنها من و تو که نهایت میشدیم "ما"!
اما...
آنقدر دنیا حقیر شد که نسبت ها بیشتر شد.
حرف از دیگری و دیگران به میان آمد
و این زبان نویسان بودند که این بار نارو زدند!
شناسه ها زیاد شدند.ضمیر هایی آمدند از جنس غایب:
من ما
تو شما
او آنها
آغاز فتنه زمانی بود که او آمد و تو ماند بین من و او.
من...تو...او...
و تو رفتی با او!
تقصیر این زبان نویسان بود و بس!
او آمد.ما تجزیه شدیم!تو رفتی من ماندم...
من ماندم و شعر هایی که هرگز برای تو سروده نشد...!!!
طهورا

ای ساربان! ای ساربان! محمل نگهدار
آمد به منزل کاروان، منزل نگهدار
محمل مران، محمل مران، شهر دل اینجاست
این کاروان خسته دل را منزل اینجاست
اینجا بهار بی خزانِ من خزان شد
از برگﹾ برگ لاله هایم خون روان شد
اینجا همه دار و ندارم را گرفتند
باغ و گل و عشق و بهارم را گرفتند
اینجا به خاک افتاده بود و هست عباس
هم مشک خالی، هم علم، هم دست عباس
اینجا ز هم پیشانی اکبر جدا شد
بابا تماشا کرد و فرزندش فدا شد
اینجا ز آل الله منع آب کردند
با تیر طفل شیر را سیراب کردند
اینجا صدای العطش بیداد می کرد
بر تشنه کامان آب هم فریاد می کرد
اینجا همه از آل پیغمبر بریدند
ریحانه ی خیر البشر را سر بریدند
اینجا ستم بر عترت و بر آل گردید
قرآن به زیر دست و پا پامال گردید
اینجا به خون غلطید یک گردون ستاره
اینجا کشید از گوش، دشمنﹾ گوشواره
اینجا زدند آل علی را ظالمانه
شد یاس ها نیلوفری از تازیانه
اینجا چو از خانه به دوشان خانه می سوخت
دامان طفلان چون پر پروانه می سوخت
اینجا به گردون رفت دود آه زینب
حَلقِ بریده شد زیارتگاه زینب
اینجا عدو بر زخم پیغمبر نمک زد
هر برگ گل را مُهری از غصب فدک زد
اینجا زگریه ناقه ها در گِل نشستند
دُردانه های وحی در محمل نشستند
ای کربلا! گل های سرخ یاس من کو؟
ای وادی خون! اکبر و عباس من کو؟
با غنچه ی نشکفته ی پرپر چه کردی؟
با حنجر خشک علی اصغر چه کردی؟
خون جگر از دیده ام بر چهره جاریست
پیراهن آوردم به همره، یوسفم نیست
تصویر درد و داغ در آیینه دارم
چون آفتابﹾ آتش درون سینه دارم
خاموش و در دل گفتگو با یار دارم
در سینه داغ هیجده دلدار دارم
بعد از حسین از عمر خود آزرده بودم
ای کاش من با آن سه ساله مرده بودم
اشکم به رخ آهم به دل سوزم به سینه
بی تو چگونه من روم سوی مدینه
ای کاش چون تو پیکرم صدچاک می شد
ای کاش جسمم در کنارت خاک می شد
گیرم که زنده راه یثرب را بپویم
زهرا اگر پرسد حسینم کو چه گویم؟
بگذار تا سوز دلم مخفی بماند
این صفحه با سوز خود میثم بخواند
طهورا
پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانهای دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصهها
خشتی از الماس و خشتی از طلا
پایههای برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه ، برق کوچکی از تاج او
هر ستاره، پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، کهکشان
رعد و برق شب، طنین خندهاش
سیل و توفان ، نعره توفندهاش
دکمه پیراهن او، آفتاب
برق تیغ خنجر او، ماهتاب
هیچکس از جای او آگاه نیست
هیچکس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بیرحم بود و خشمگین
خانهاش در آسمان، دور از زمین
بود، اما میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هرچه می پرسیدم، از خود، از خدا
از زمین، از آسمان، از ابرها
زود میگفتند: این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
هرچه میپرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است
تا ببندی چشم، کورت میکند
تا شدی نزدیک، دورت میکند
کج گشودی دست، سنگت میکند
کج نهادی پای، لنگت میکند
تا خطا کردی، عذابت میکند
در میان آتش، آبت میکند
باهمین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم خواب دیو و غول بود
خواب میدیدم که غرق آتشم
در دهان شعلههای سرکشم
در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین
محو میشد نعرهایم، بی صدا
در طنین خندهی خشم خدا ...
نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هرچه میکردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود
سخت، مثل حل صدها مسئله
تلخ، مثل خندهای بیحوصله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
درمیان راه، در یک روستا
خانهای دیدیم، خوب و آشنا
زود پرسیدم: پدر، اینجا کجاست ؟
گفت: اینجا خانهی خوب خداست
گفت: اینجا میشود یک لحظه ماند
گوشهای خلوت، نمازی ساده خواند
با وضویی دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفت و گویی تازه کرد
گفتمش، پس آن خدای خشمگین
خانهاش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟
گفت: آری، خانهی او بیریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بیکینه است
مثل نوری دردل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
خشم، نامی از نشانیهای اوست
حالتی از مهربانیهای اوست
قهر او از آشتی، شیرینتر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست، معنی میدهد
قهر هم با دوست، معنی میدهد
هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست
قهر او هم یک نشان از دوستی است...
تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی، ازمن به من نزدیکتر
از رگ گردن به من نزدیکتر
آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود
میتوانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاک و بیریا
میتوان با این خدا پرواز کرد
سفرهی دل را برایش باز کرد
میتوان دربارهی گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت
میتوان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد
میتوان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند
میتوان مثل علفها حرف زد
با زبانی بیالفبا حرف زد
میتوان درباره هر چیز گفت
میتوان شعری خیال انگیز گفت...
قیصر امین پور
طهورا
نظرات ()